فراموشی2
نوشتن از تو سخت است..سخت
می خواهم بنویسمت..بنویسمت تا همیشه در یادها بمانی..اما گیج میشوم..در خاطرات معلق میمانم و با هر نسیم به گوشهای از آن سفر میکنم..حتی نیامدی و دلم آشفته است و افکارم پریشان..دلم میخواهد بیایی..بیایی و بار دگر در دلم احساس آرامش کنم و ایمان داشته باشم به تو و دوست داشتنم..
از تو تنها دریایی مواج از خاطرات دارم که هرگز قطرهای از آن تبخیر نشده و نخواهد شد..موجهای کوبنده اش افکارم را پریشان میکند و قلبم را به تپش وا میدارد..می خندم.. میخندم و در پس هیجانات وصف ناشدنی ام نغمه ایست بس غم انگیز..آخر این انصاف است،من این همه راه را تنها روم؟و تو گاهی،هر از گاهی حتی به یاد من هم نباشی؟!
راستی..چرا هرگز تو را اتفاقی،تصادفی،ثانیهای ،پشت چراغ قرمزی حتی!ندیدم..آخر تو که آن سوی شهر و من این سوی آن نیستم..مگر میشود زیر سقف یک آسمان،یک شهر،یک منطقه..سال ها..اتفاقی یک جا نباشیم..؟!..شاید هم بودیم..بودیم و نشناخته و بی خبر از دنیا و دلی آشوب در ماشین کناری با اخمهای همیشگیمان گذشتیم..گذشتیم و ندانستیم چه بی قرارند دل ها..ندانستیم اخمها و چهرهٔها دروغ میگویند..ندانستیم فراموشیای در کار نیست.